محمد تقي الأستر آبادي

122

شرح فصوص الحكمة

فص [ 10 ] واجب الوجود را موضوعى نيست فصّ . واجب الوجود لا موضوع له . و لا عوارض ، فلا لبس له ، فهو ظاهر . مراد به « لا موضوع » اينست كه واجب الوجود حالّ نيست در امرى . و هر چه حال نيست در امرى شاعر است به ذات خود ، پس واجب الوجود شاعر است . و كذلك « 147 » واجب الوجود را عوارض نيست . پس مطلقا قوّه و انفعال نيست ، و هر چه درو قوّه نبود شاعر است به ذات خود ، پس واجب الوجود شاعر است . و اين هر دو نتيجه را يكى كرد ، و قياس را به حذف كبرى بيان كرد اختصارا . چون سخن بدين جا رسيد ، واجب نمود بيان معنى علم و اختلاف آرا « 148 » در باب علم . پس گوييم در شرح اسم علم كه عبارت است از دانش . و اين بديهى التصوّر است كه از هر كه پرسند كه فلان چيز را دانى ، او بىتأمّل گويد بلى ، يا نه . و همه كس را معنى دانش در ذهن حاضر باشد ، و درين معنى بديهى وجدانى كس را نزاع نباشد . و چون درين معنى نزاع نبود ، درين معنى نيز نزاع نتواند بود كه علم بىمعلوم نباشد ، كه البته دانستن و دانش به امرى متعلّق شود ، چه نشايد كه كسى دانا بود به هيچ ، بلكه البته امرى را داند . پس در علم البته نسبتى بود كه علم متعلق نشود نه به امرى « 149 » . و اين معنى را دانايان نحو فهمند كه گويند باب « علمت » دو مفعولى است . بلكه زياده بر آنچه گفته شد اعتبار كنند . پس از شرح اسم علم و استلزام او نسبتى را ، خلاف افتاد در آنكه آيا علم پيدا شود به نسبتى كه پديد آيد ميان عالم و معلوم ، و همان نسبت را علم گويند ، و يا علم امرى بود حقيقى كه پيش عالم حاضر بود ، و يا حضور پس نباشد ، بلكه حصول بايد ، به اين معنى كه صورت حاصله را علم گويند .

--> ( 147 ) - م : پس . ( 148 ) - در هامش ( ط ) آمده : گفتار « معنى علم و آراى حكماء » . ( 149 ) - در هر دو نسخه چنين است .